تبليغاتX
جان پرنده ای از حشره های بلند
 
جان پرنده ای از حشره های بلند
 
 
شعرهای امیر قاضی پور
 
 

 " از بس تشنه شدم هوا تاریک بود "

در فاصله یک - دیگران

- جز یک اسم که فاصله می گیرد

" سایه یک اسم "

نامی که علامت می گیرد

- گوشواره نام دیگر گیلاس است

مثل کار از کار گذشته

هنگام پرت شدن جام ها

- فهم چیز دیگری که کفر است

من از جای دیگر می آیم

" زیر نامی که می نویسند "

 

 |+|     توسط امیر قاضی پور  | 
 

وقتی از یک پله بالا می رود

دستانی که با یک آجر هماهنگ می شود

باد می شود دستهای من رفته است

همیشه فکر می کردم بالای دست آدم ها

ناگهان نمی داند یکی از دخترهایش را

" غرق شد در آب  "

قول می دهم آن اتوبوس را در حین صحافی

 

حالا ایستاده ای

از حافظه                بوی اتوبوس محبوب من

قهوه ای شده بدون رنگ

کاهگلی، نگارخانه

سنگی پنهان شد                          غرق شد در آب

 

 |+|     توسط امیر قاضی پور  | 
 

صداي يك نت

صداي يك مينياتور

                            گل هاي شب بو از ماه عكس گرفتن

سالومه با رقص تركيب مي شود

ادبيات نازل شده. يادداشت كافيست

من كه توضيح دادم بايد توضيح بدم؟

وقتي پدر آدم حقير مي شود

نشانه هايي از عشق به دنياي ديگر

روي ديوار حروف هايي كه مي نويسند

روي اسكناس ها، مرگ

غرق در مه شده

مرگ مي دهند

يك چاه عميق                       " چاهي كه معلقمان نكرد "

طرحي از يك چاه

نمادين تبديل شده به عمل خطرناك

سالومه به اسم يك فرانسوي

چاهي كه معلقمان كرد

از نو – هراسي مي خواهند

كوتاه مي شود عقلم كه مي نويسند

 

 

 

 |+|     توسط امیر قاضی پور  | 
 

اعضای مانده به طور منظم

برای همیشه -

راه راه شدند

«پنجره ی تمام خانه»
روی آرایش شده ای از سن و سال

پاسخ به مسائل شخصی . حتا یک بوسه

عذر خواهی می کند

قالب نوشته

" اولین کسی که از خانه روی می گرداند "

چیز تازه ای مثل پختن غذا "

 |+|     توسط امیر قاضی پور  | 
 

صدای یک گوزن                         چراغ خانه ی من

صدایش بگوید می رسد

چند تایی بادام زمینی  / له و لورده شده

چند تا اسپرم                 آب، شمشیر

و دستکش

صدایش بگوید می رسد

 

بیماری روح

از هر ۶ماه ۶تایش روح نیست

اگر دست خودم بود گل پژمرده می شد

صدا، داد می زد

تمام بچه ها به لقاح می پیوستند

اگر شعری می نوشت " راست "

زنبق جلو لاکپشت ها برگ کاهو می گذاشت و

منتظر می ماند

هیچ وقت به خواب بودن چیزی فکر نمی کرد

آدم - یک عصا می نشیند جلو

 

 |+|     توسط امیر قاضی پور  | 
 
  بالا